YasminYasmin، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

ماه من * یاس من

برف پنجشنبه 17 اسفند ماه

یاسی گلم امروز صبح که از خواب بیدار شدیم ، یه برف زیبا و دلنشین همه جا رو سفید کرده بود و حسابی غافلگیرمون کرد . و از اون جایی که روزهای ابری و بارونی و برفی مامانیت حالش خیلییییییییییی خوب میشه یه روز خیلی خوب رو با همدیگه شروع کردیم . این روزها همش در فکر و انجام کارهای عقب افتاده و آخر سالمون هستم .. مامی مونده و یه عالمه کار انجام نشده   هنوز هیچ کاری واسه خونه تکونی نکردیم . البته توی هفته آینده 2 روز قراره واسه این کار باشه .. یه مقدار خرید عید دارم که اون هم امیدوارم هفته آینده انجام بشه ...آخه امسال اولین عیدمون با تو دختر نازنینمه و واسه همین میخوام از همیشه بهتر باشه . تازه از همه مهمتر تولد شماست   امیدوارم ه...
17 اسفند 1391

مخملی من

سلام مخمل مامان ، این روزها انگار که از همیشه نرم تر و لطیف تری ...2 روز دیگه 11 ماهت تموم میشه ! مبارکت باشه یکی یه دونه من !   مبارکت باشه اولین هفت سین زندگیت ! فقط و فقط برات آرزوی سلامتی و دل شاد دارم . پارسال که وسایل هفت سین رو میخریدیم ، به بابایی گفتم انشالله  سال دیگه با موشی کوچولو میاییم خرید و چه زود سال دیگه رسید . مامی ، خیلیییییییی خوب کاری کردی که بدنیا اومدی .خیلی که وقتا که میام برات چیزی بنویسم میبینم که چیزی جز دوست داشتنت و محبتی که توی دلمون گذاشتی به یادم نمیاد ... میبینم اگر بخوام شروع به نوشتن کنم ،اول و آخرش با قربون صدقه و ..... خواهد بود و تمام وبلاگت تکراری خواهد شد ! اما عشق تو که واسه من ...
4 اسفند 1391

4 دست و پا رفتن !

خوشگل مامانی من ، بالاخره روز 20 بهمن چهاردست و پا و سینه خیز رو در هم انجام دادی ! این حرکت نازو کمی خنده دار رو به هوای یه قوطی بادوم که درش قرمز رنگ بود انجام دادی و خودتو کشیدی طرفش تا برش داری ...اولش براش سخت بود و با غرغر و گریه جلو میرفتی و هی برمیگشتی منو نگاه میکردی و توقع داشتی مامی به کمکت بیاد ...اما من کمکت نکردم تا خودت انجامش بدی !   جوووووووووونممممم ، که چه قدر با مزه اون قمبلوتو قلمبه میکنی و جلو میری .... در عرض 2-3 روز کاملا حرفه ای شدی و چند روز هم هست که روی زانو می ایستی عزیز دل مامانی دیگه حسابی شیطونی میکنی و من باید مدام چشمم بهت باشه ، چون وقتی نیت برداشتن چیزی رو میکنی دیگه اصلا توجهی به موقعیت و ار...
29 بهمن 1391

فردا مامان مونا میاد !!!

الان که دارم این مطلب رو برات مینویسم روز پنجشنبه 12 بهمن هست و نیمه شبه ! شما هم مثل همیشه خیلی ملوس و ناز خوایبدی و من از شنیدن صدای نفسهات لذت میبرم دختر قشنگم وارد 11 ماهگی شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...الان درست 10 ماه و 7 روزته و همچنان من دلم میخواد که نگاهت کنم و بوت کنم و بخورمت ... فردا شب هم مامان مونات بعد از 6-7 ماه میاد . خیلی دوست دارم بدونم وقتی که میبینیش عکس العملت چه جوریه ! مطمئنا برات آشنا نیست و چیزی یادت نمیاد .آخه آخرین بار که دیدیش 4 ماهه بودی . خیلی تغییر کردی این مدت و من هر چی که از تو براش تعریف میکنم باورش نمیشه که اینقده خوشمزه و شیطون شدی ..میدونم که الان خیلی ذوقتو داره که ببینتت ....
13 بهمن 1391

این روزها ...

یاس خوشبو و نازم ، این روزها هوا خیلی سرد و آلوده هست ! از یک پنجره ، غبار سیاه و دلگیری که  تمام شهرو پوشونده میبینم و از یک پنجره دیگه بدنبال کوهی میگردم که وقتی هوا خوبه دیده میشه ،اما الان چندین روزه که هیچ اثری از این کوه بزرگ نیست که نیست ! و من هر بار که نمیتونم این کوه رو ببینم به شدت دلم میگیره و آهی از ته دلم بلند میشه . چرا باید دختر نازنین من و تمام بچه های دیگه این دود و سیاهی و غبار رو نفس بکشن ؟؟؟ چرااااااا ؟؟؟؟؟ هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر نتیجه میگیرم که دیگه این کشور  جای موندن نیست ! باید رفت .خیلی زود ! به هزارن دلیل گفته و نگفته ... هزاران دلیل دانسته و ندانسته اینجا جاییه که حتی از فردا صبحت هم ...
16 دی 1391

9 ماه شیرین

یاس خوش بو و قشنگم 9 ماهگیت مبارک ! مامی جونم 1 ماه دیگه هم گذشت و شما فردا وارد 10 ماهگی میشی  ... راستی عزیزم، چقدر خوشحالم که اسمتو یاسمین گذاشتیم .آخه هر چی که میگذره بیشتر داری شبیه گل یاس میشی ! 3-4 روزه که وقتی دمر میشی میری روی زانوهات و فکر کنم بزودی چهار دست و پا بشی ! اونوقته که من درسته بخورمت قلمبههههههه من ومیدونم که میخوای همه جا سرک بکشی کلا 1 ماهی میشه که خیلی بازیگوش شدی و همش در حال تاب دادن خودت و تکون خوردنی ..مخصوصا موقع غذا خوردن ...همش داری با اون چشمای نازت اطراف رو نگاه میکنی و هنوز انگاری که همه چیز رو برای اولین باره که میبینی ... فدای اون خنده های شیرینت بشم خوش اخلاق من الان که دارم این یا...
6 دی 1391

اولین شب یلدا و جشن دندونی

یاسی نازنینم اولین یلدای با ما بودنت مبارک امیدوارم یلداهای زیادی را با هم جشن بگیریم عروسکم ... امسال اولین یلداتو خونه مامان بزرگ و پدربزرگت بودیم و فردا شبش  هم جشن دندونیت رو گرفتیم که  خیلی خوش گذشت .. (میخواستم صبر کنم تا مامان مونا هم بیاد بعدش جشن بگیرم ،اما گفتم فعلا یه جشن دوستانه میگیریم تا بعد با فامیلی.... ) شب مهمونیت خیلی خانوم بودی و بعد از اینکه 1 ساعتی مهمونا رو نگاه کردی ،خوابوندمت و شما مثل یه گل خوشگل میون اون همه سرو صدا و موزیک خوابیدی عزیز دلم ....مهمونی مال تو بود اما تو مثل یه پیشی ناز خوابیدی . ...
6 دی 1391